جنگ افروزی صهیونها
نتانیاهو در سازمان ملل کبریتی را در انبار باروت لبنان انداخت؛ نتیجه؟ آتش، دامن آتشافروز را زودتر خواهد گرفت.
#LebanonGenocide
#لبنان
#رژیم_صهیونیستی
#سید_شهید
نتانیاهو در سازمان ملل کبریتی را در انبار باروت لبنان انداخت؛ نتیجه؟ آتش، دامن آتشافروز را زودتر خواهد گرفت.
#LebanonGenocide
#لبنان
#رژیم_صهیونیستی
#سید_شهید
کرنش در برابر گرگ بی چشم رو، نتیجهاش چیزی جز دریدن شدن گوسفندان و قوچان نیست.
#LebanonGenocide
#لبنان
#رژیم_صهیونیستی
#برادرمان
.
هفت درسی که باید از عقاب یاد بگیریم
🔺 خیلی موقع ها وقتی اسم از پرنده عقاب 🦅 میاد، آدم ها یاد چنگال تیز و چشمان تیزبین و روحیه شکاری عقاب می افتند.
🔻 امروز می خوام یه کم متفاوت تر به این پرنده فوق العاده خاص نگاه کنیم، پس با ما همراه باش.
🔸 همه ی ما می دونیم که عقاب پرنده بسیار قوی هست که همیشه در ارتفاعات بالا پرواز می کنه و دنبال این هست که لانه اش رو در بلندترین نقطه برپا کنه…
.
🦅 عقابها پرندگان عجیبی هستند که می توان درس های بزرگی از اونا یاد بگیریم:
هیچ وقت از تنهایی نترسیم و بخاطر تنها بودنمون با هر کسی وارد رابطه بشیم، ارزش خودمون رو پایین نیاریم .
وقتی هدفی رو انتخاب می کنیم، مثل عقاب به سمتش بریم و هیچ چیزی مسیر ما رو نتونه تغییر بده .
هیچ وقت متوقف نشیم و به دنبال بالا رفتن های بیشتری باشیم، همیشه به سمت های قله های پیشرفت باشیم
مردي گرسنه و فقير از راهي عبور مي كرد و با خود می گفت: «خداي من چرا من بايد اينگونه گرسنه باشم. من بنده تو هستم و امروز از تو غذايی مي خواهم. تو به من دندان داده اي ، نان هم بايد بدهی.»
همانطور كه با خود در فكر بود به رودخانه ای رسيد. او به امواج رودخانه نگاه مي كرد و در افكار مريض و پر از درد خود غرق بود. ناگهان از دور برقی به چشمانش زد. خيلی خوشحال شد. فكر كرد كه حتما سكه طلايی است كه خدا براي او فرستاده تا او سير شود. به سمت نور دويد تا زودتر سكه را بردارد و با آن غذایی بخرد. اما هر چه قدر نزديك تر می شد نااميدتر مي شد.
وقتی به آن شي فلزی رسيد ديد كه يك قلاب ماهيگيری است. مرد آن را برداشت. نگاهی به آن كرد ولی نفهميد كه آن شی چيست. او قلاب را به گوشه ای انداخت و رفت و در افكار پر از ياس و ناكامی خود غوطه ور شد. نمی دانست آن قلاب برای او آنجا گذاشته شده بود تا ماهی بگيرد و خود را سير كند. خدا به او پاسخ داده بود ولی او آنقدر هوش و ظرفيت نداشت كه آن پاسخ را بشنود.
گویند :دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . .
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز؟
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!
ندا آمد که :
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه . . .
گاهی مهارت کافی برای دیدن فرصت ها نداریم.