دعای صبحگاهی
توکّل بیپروا
نظری به کار من کن
که ز دست رفت کارم
به کَسم مکن حواله
که به جز تو کَس ندارم… 🕊️💫
کاش همیشه دستان دعایتان پراز اجابت باشد❤️🫂
صبحتونبخیر

نظری به کار من کن
که ز دست رفت کارم
به کَسم مکن حواله
که به جز تو کَس ندارم… 🕊️💫
کاش همیشه دستان دعایتان پراز اجابت باشد❤️🫂

اگر امروز درد میکشی، بدان
این نشانهی تپشِ “روح” است.💔→❤️🔥
هر دشواری، آسانیهای دوچندان در پی دارد!
اگر زندهای، توان جنگیدن داری 🥊🛡️
این “جهاد با نفس” سرآغاز پیروزیست!
اگر میجنگی، حتماً موفق میشوی! 💪🏆
حتی اگر زمین بخوری،
چه بسا این شکست، کلید فتحی بزرگ باشد! 🔑
بدان: به آرزویت میرسی! 🌠🤲
فقط کافیست باور کنی…🦋
و در آخر به خداوند اعتماد کن🌱
در پیچوخمهای زندگی، وقتی دشواریها همچون قفلی سخت به نظر میرسند،
خدا کلید گشایش را در دستان مهربانش دارد.. 🔑
نورش چراغ راهت خواهد شد تا گم نشوی.. 💡
تسکینِ او، آغوشی امن برای اشکهای توست💐
نقشهاش راه را نشانت میدهد؛قدمبهقدم،همراه تو🦋
او همیشه چیزی برایت دارد
نه فقط یک چیز،
بلکه هر آنچه روح و زندگیت نیاز دارد🙂🪴

🌺 راز روابط جاودان: عشق را هدفمند بسازید
(چگونه اختلافات را به فرصت تبدیل کنیم؟)
در مستحکمترین ازدواجها:
• احساسِ عمق معنادار دارید ✨
• حامیِ آرزوهای هم هستید 🤝
• زندگیتان هدفمند میشود 🎯
_۹۰٪ اختلافاتِ زناشویی حلنشدنی اند!
🔸 سبک زندگی
🔸 شخصیت
🔸 ارزشها
دارند…
و تغییرِ آنها غیرممکن است.❌
۱. شناسایی اختلافهایِ بنیادی 🔍
۲. کنار آمدنِ محترمانه ⚖️
۳. تمرکز بر ساختنِ معنا با:
- انعطافپذیری 🌱
- گذشت ❤️
- تلاش برای شیرینی زندگی 🍯"
-
با الهام از حماسهی شهید بهنام محمدی، نوجوان ۱۳ سالهی خرمشهری،
شهید بهنام در تاریخ 12 بهمن ماه 1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر بهدنیا آمد. ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار. در مقاومت خرمشهر به همراه سایر مدافعین حضور اثرگذاری داشت.بهنام میرفت شناسایی.
گاهی گیر عراقیها میافتاد. چند بار گفته بود: «دنبال مامانم میگردم، گمش کردم.» عراقیها فکر نمیکردند بچه 13 ساله برود شناسایی؛ رهایش میکردند.یکبار رفته بود شناسایی، عراقیها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند. وقتی بر میگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود؛ هیچچیز نمیگفت فقط به بچهها اشاره میکرد عراقیها کجا هستند و بچهها راه میافتادند.
یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود. شهر دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا میشد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت میکردند.
خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریهکنان میگشت خانههایی را که پر از عراقی بود بهخاطر میسپرد. عراقیها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. گاه میرفت داخل خانهها پیش عراقیها مینشست مثل کرولالها از غفلت عراقیها استفاده میکرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمیداشت.
خمپارهها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود؛ ناگهان بچهها متوجه شدند که بهنام گوشهای افتاده است و از سر و سینهاش خون میجوشید. پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود. چند روز قبل از سقوط خرمشهر، در 28 مهر 1359 پر کشید.
(بهنام ۱۳ ساله؛ اسطورهٔ زرّین مقاومت)
۱۲ بهمن ۱۳۴۵، خرمشهر؛
تولد ریزه چابکی که بازیگوشیاش، سلاح جنگ شد.
- 🎭 هنرپیشهای ماهر:
مامانم گم شده…
(نقش معصومیت = عبور از چکپوینتهای عراقی)
- 🕵️♂️ شناسایی زیر خاکستر:
موهای آشفته + صورت خاکی = نقشهی دشمن در جیب.
با یک اسلحهٔ غنیمتی، ۷ عراقی را اسیر کرد.
۲۸ مهر ۱۳۵۹، مدرسهٔ امیر معزی؛
پیراهن چهارخانهاش غرق خون شد…
اما خرمشهر، نامش را در سنگها حک کرد ✨