دلنوشته
سال گذشته، در همین روزها بود که دخترم، ستیا سادات، با چشمان درخشان و هیجانزدهاش از من پرسید: “مامان، کی میریم؟” لبخندی زدم و گفتم: “الان میریم.” خیابانها مملو از انسانهایی بود که قلبهایشان از عشق به کشور و رهبری سرشار بود. بیشتر آنها پرچمها و شعارنوشتههایی در دست داشتند و صدای شعارها، گاهی آرام و گاهی پرخروش، فضا را پر کرده بود.
دخترانم با صدای کودکانهشان شعار میدادند و ستیا سادات، با خندههای معصومانهاش، سعی میکرد خود را به جمع بزرگترها برساند و همگام با آنها پیش برود.
زمانی که راهپیمایی به پایان رسید، حس غرور و تعلقی عمیق در دلم باقی ماند. ستیا پرچمش را با افتخار بالای تختش آویزان کرد و این نشان از یادگیری او بود.
آن روز، ما تنها در خیابان شعار ندادیم، بلکه به کودکانم آموختیم که عشق به انقلاب، رهبری و وطن چه معنایی دارد. حالا آنها میدانند که عشق، امید و آیندهای روشن در گروی اعتماد به همبستگی و وحدت مردم کشور است و نه در انتظار یاری دشمنان ایران.
فردا، ما دوباره به خیابانها خواهیم آمد.