دلنوشته
21 بهمن 1403 توسط صفيه گرجي
سال گذشته، در همین روزها بود که دخترم، ستیا سادات، با چشمان درخشان و هیجانزدهاش از من پرسید: “مامان، کی میریم؟” لبخندی زدم و گفتم: “الان میریم.” خیابانها مملو از انسانهایی بود که قلبهایشان از عشق به کشور و رهبری سرشار بود.… بیشتر »