ماجرای موقعیت ننه و شوخی رزمندگان در جبههها
ماجرای موقعیت ننه و شوخی رزمندگان در جبههها
داستان موقعیت ننه
سال 1361 حدود دو ماه قبل از شروع عملیات محرم، من، حمید یزدی، سعید شوردزی و چند نفر دیگر از دوستانم به شهرک دارخوین آمدیم. از بس برای مرخصی سماجت کردیم که مسئول کارگزینی با مرخصی 48 ساعته ما موافقت کرد و به ما سفارش کرد تا جایی که میشه بقیه از مرخصی ما خبردار نشن.
برگه های مرخصی را در جیبمان گذاشتیم و پیاده به سمت دژبانی حرکت کردیم. وانت تویوتایی به ما نزدیک می شد. دو نفر جلو و چند نفر هم در کابین عقب آن نشسته بودند. وقتی ماشین به ما نزدیک شد، از راننده اش پرسیدیم: اخوی این ماشین اهواز نمیره؟ سرعتش را کم کرد و گفت: چرا، بپرین بالا.
سوار شدیم. دم در، دژبان که یک بسیجی کم سن و سال بود جلوی ماشین را گرفت و پرسید: اخویا کجا تشریف میبرن؟ یکی از سرنشینان جلو گفت: داریم میریم موقعیت مهدی.
گویا دژبان از قبل او و دوستانش را می شناخت؛ ولی متوجه شد که ما پنج شش نفر با آنها نیستیم. با لهجه شیرین اصفهانی از راننده پرسید: دادا این برادرا هم با شوما هستن؟ - ازخودشون بپرسین.
از ما پرسید: شوما چند نفر کوجا تشریف می برین؟ همان لحظه شیطنتم گل کرد. با قیافه کاملا جدی ای گفتم: من تشریف می برم موقعیت ننه! بقیه رو از خودشون بپرس. بغل دستی ام از حرف من خنده اش گرفت همانطور که می خندید گفت: منم میرم موقعیت ننه.
حمید یزدی که متاهل بود گفت: من نمیرم موقعیت ننه من میخوام برم موقعیت زنه!
دژبان نوجوان با کف دست روی کاپوت ماشین کوبید، اسلحه اش را مسلح کرد و گفت: وایسا ببینم این مسخره بازیا چی چیه س؟ موقعیت ننه دیگه کوجاس؟ من جواب دادم که: اخوی چیچی رو نمیذاری؟ ما باید بریم ور دل ننه هامون.
بعد که ماجرا و حکم مرخصی رو نشون دژبان دادیم گفتم: خدا بگم شما بسیجیارو چی کارتون نکنه که هر کدومتون یه جوری آدم رو می ذارین سرکار! برین خدا پشت و پناهتون.