حکایت. وصیتنامه ای که با نگاهِ یک غریبه نوشته نشد
30 اسفند 1403 توسط صفيه گرجي
قدم به قدم به سوی پل میرفتم؛
در آن مسیرِ سرد و خالی،
تنها آرزویم این بود:
اگر حتی یک نفر…
یک نگاهِ گرم، یک لبخندِ بیخاطره،
حرفی ناتمام، یا دستی که بر شانهام مینشیند،
شاید این پرپر شدن را به تأخیر بیندازد.
به عزیزانتان نزدیکتر شوید،
حتی به غریبهها هم بیمهر نباشید،
گاه یک «سلام» ساده،
یک چشم برخوردِ انسانی،
میتواند شعلهی امید را در تاریکترین لحظهها زنده کند.
فرشتهی نجاتِ کسی باشید؛
شاید امروز نوبتِ شماست که زندگی را به کسی هدیه دهید.