دردی که در شبهای محرم، میان صفوف عزاداران دیدم
شب یکشنبه است. تقویم ۵محرم ۱۴۴۸ را نشان میدهد. روی یک نیمکت پلاستیکی توی پارک نشستهام. نسیم خنکی میآید و گوشهی پرچم یاحسین کنار منبر را تکان میدهد. جمعیت زیادی آمدهاند. جوانها با سربندهای سبز و مشکی، با پرچمهای سرخ انتقام،پرچم ایران و لبنان، پرچم سیاه عزا، پیرمردها با عصا، مادرهایی که بچههای کوچکشان را بغل گرفتهاند. صدای سخنران از بلندگوهای پارک میان درختهامیپیچد. حرف از حضرت قاسم است، نوجوانی که عاشقانه به میدان رفت. سخنران با بغضی توی صدا میگوید: «قاسم گفت مرگ در نظرم از عسل شیرینتر است.» مکثی میکند و جمعیت همهمهای میکند، بعضی سر تکان میدهند، بعضی دست روی سینه گذاشتهاند.
چقدر این جمله عجیب است. مرگ… شیرینتر از عسل. یعنی چه جور آدمی به این درجه از یقین میرسد که از کشته شدن، طعم عسل حس میکند؟ یعنی چه جور نوجوانی، هنوز به سن ازدواج نرسیده، چنان بلوغی پیدا میکند که عسل دنیا برایش مزهای ندارد؟ ته دلم میلرزد. با خودم فکر میکنم اصلاً چند بار توی عمرم مرگ برایم شیرین بوده؟ بیشتر وقتها از مرگ فرار میکنم، انگار که غولی ست ته یک کوچه تاریک.
در همین فکرها هستم که یک دفعه بوی نان تازه بلند میشود.
با این وجود اما گوشهی دلم سنگین است. یک چیزی توی همین صفوف به ظاهر یکدست، لنگ میزند. میبینمشان. همانهایی که وقتی مداح از سیدالشهداء میخواند، اشک میریزند و بر سینه میکوبند. عزاداریشان را که میبینم، قلبم میلرزد. حقیقتاً عزادارند. اما یک دفعه، وقتی حرف از ولیِ زمان میشود، از مظلومیتِ جبههی مقاومت، از جنایت امریکا، انگار که آب سردی رویشان ریخته باشند. نگاهشان عوض میشود. چادرشان را جمع و جور میکنند و بلند میشوند. از گوشهی صف میزنند بیرون. کیفشان را برمیدارند و میروند. چقدر این لحظه برایم تلخ است. چقدر این رفتن، آدم را میشکند. دلم میخواهد داد بزنم: کجا میروید؟ مگر حسین، امام زمانهاش را نمیشناخت؟ مگر کربلا، یک اتفاق صرفاً تاریخی بود، بیربط به زندگی ما؟
برایم عجیب است این جماعت. با آن عمامهها و چهرههای مقدسنما، با چادرهایی که تا زیر دماغ کشیدهاند. بگذریم از آنها که ظاهرشان معلوم است چه نسبتی با دین دارند؛ حرف من با این صلحانماهاست. همانها که تو را سیاسی میخوانند اگر از ظلم زمانه بگویی. همانها که شهادتِ امام امت را “حرف سیاسی” میدانند و برایشان سنگین است. با خودم فکر میکنم نکند محرم برایشان فقط یک سنت سالانه است؟ یک مراسم که باید طبق عادت برگزار شود، بی آنکه بوی خون و قیام و “هیهات منا الذله” از آن بیاید؟
نسیم توی شاخههای چنار پارک میپیچد. به خودم میگویم این را خوب میدانم که گریه بر حسین، ریسمان نجات است. اما کور خوانده هر که خیال کند این ریسمان یک سرش به دل ماست و سر دیگرش، در تاریخ هزار و چهارصد ساله گم شده. نه! سر دیگر این ریسمان، امروز هم محکم به دست ولی خداست. نمیشود دلت برای لبهای تشنهی علیاکبر بلرزد، اما تشنگی حقیقت در زمانهات را نبینی. دلت برای رهبر، سرداران، کودکان، مردان و زنان روزه دلت نسوزد. مگر نشنیدهای که “من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة"؟ یعنی مردن بیشناخت امام زمان، مرگ جاهلیت است. یعنی این عزاداری بیولایت، روح ندارد. مثل نمازی که بیولایت باشد، پوستهای ست توخالی.
باز هم پرچم یاحسین توی باد تکان میخورد. انگار خود پرچم هم برای این جماعت رهاشده از حقیقت، دلش گرفته. من اما بغضم را فرو میدهم. به آسمان شب، به ستارههای بالای پارک نگاه میکنم و با خودم زمزمه میکنم: یا حسین، ما ماندیم. حتی اگر همه بروند، حتی اگر میان هیئت هم غریب باشیم، این راه، راه توست. و راه تو، همیشه به حقیقت میرسد… حتی اگر خیلیها، همین جا از کنارمان بلند شوند و بروند.