حکایت.راز آینه و پنجرهای که زندگی یک جوان پولدار را زیر و رو کرد!
28 اسفند 1403 توسط صفيه گرجي
راز آینه و پنجرهای که زندگی یک جوان پولدار را زیر و رو کرد!
یک جوان ثروتمند نزد پیرمردی خردمند رفت و پرسید: «راز زندگی نیک چیست؟»
پیرمرد او را پیش پنجره برد و پرسید: «چه میبینی؟»
جوان پاسخ داد: «مردمی که میگذرند و گدایی نابینا.»
سپس آینهای بزرگ به او نشان داد و پرسید: «حالا چه میبینی؟»
جوان گفت: «فقط خودم را!»
پیرمرد آهی کشید و گفت:
هر دو از شیشه ساخته شدهاند، اما آینه با لایهای از نقره پوشیده شده؛
همین نقره، چشمهایت را به روی دنیا بسته!
ثروت اگر از جنس نقره باشد، تو را اسیر خودت میکند…
اما اگر شیشهای ساده باشد، دنیا را میبینی و میفهمی!