درس بزرگ اخلاقی از بخارا: وقتی سکوت شرط بخشش نیست!
در شهر بُخارا( که قبلاً جز کشور ایران بود و اکنون جز ازبکستان است.) مردی سخاوتمند و بزرگوار به نام« صدر جهان» زندگی میکرد. خانه او پناه درماندگان بود بخششهای فراوانی به مردم مینمود:
داد بسیار و عطای بی شمار
تا به شب بودی ز جودش زر، نثار
هر بامداد گروهی مشخص نزد او میآمدند و از جود و بخشش او بهره مند میشدند، ولی او تنها به کسانی بخشش میکرد که سکوت کرده و سوال نکنند.( شاید این برنامه برای آن بود که مردم از سوال ذلّت بار، پرهیز نمایند و از گدایی بپرهیزند.):
شرط آن بُد، که کسی زاو با زبان
زر نخواهد هیچ و نگشاید دهان
من صَمَت مِنْکُم نَجا بُد یا سه اش(1)
بر همه اهل بُخارا سایهاش
در این میان یک نفر، با اینکه سخن گفت، به خاطر رازی که ذکر میشود، از بخشش او استفاده کرد.
پیرمردی سوال کرد و گفت: ای صدر جهان! گرسنهام زکاتی به من بده. صدر جهان به سوال او اعتنا نکرد. او بار دیگر سوالش را به طور جدّی مطرح کرد. صدر جهان در مقابل ایستادگی پیرمرد، گفت: ای پیر! چقدر بیشرم هستی؟
پیرمرد جواب داد: تواز من بیشرمتر هستی زیرا:
کاین جهان خوردی و میخواهی به طمع
کان جهان با این جهان گیری به جمع
صدر جهان از این سخن خندید و مال فراوانی به آن پیر حاضر جواب داد.