حکایت.نبرد نیم دینار: درس جاودانۀ حرص و بخشش
روزی دو تاجر در حال بررسی حسابهای تجاریشان بودند. پس از محاسبات، اولی گفت: «طبق حسابها، من یک دینار به تو بدهکارم.»
تاجر دوم با تندی پاسخ داد: «اشتباه میکنی! دقیقاً یک و نیم دینار بدهکاری!»
اختلاف بر سر نیم دینار، آتش بحثی سوزان میانشان روشن کرد. ساعتهای طولانی با صدای بلند استدلال میکردند، اما هیچیک کوتاه نمیآمد. خشمشان شعلهور شد و تا غروب، فریادهایشان در بازار طنینانداز بود. سرانجام تاجر اول، خسته و مستأصل، تسلیم شد: «باشد! حق با توست… یک روز کامل را برای نیم دینار تباه کردیم!»
و یک و نیم دینار را به حریف پرداخت.
تاجر دوم سکهها را گرفت و راهی خانه شد. ناگهان شاگرد جوان تاجر اول، دنبالش دوید و با لحنی کودکانه پرسید: «آقا، انعام من چی شد؟»
مرد بیآنکه دریغ کند، ده دینار به او بخشید!
شاگرد با شوق نزد اربابش بازگشت. تاجر اول با شنیدن ماجرا فریاد زد: «دیوانهای؟! کسی که یک روز برای نیم دینار جنگید، چطور ده دینار بخشید؟!»
شاگرد سکهها را نشان داد. تاجر اول، حیرتزده، به دنبال همکارش دوید و نفسزنان پرسید: «این تناقض چیست؟! آنقدر بر نیم دینار پافشردی، اما ده دینار بیپروا بخشیدی؟!»
تاجر دوم آرام پاسخ داد: «در تجارت، نیم دینار هم ارزش جنگیدن دارد؛ چرا که چشمپوشی از آن، نیمی از عمرت را به باد میدهد. اما در بخشش، اگر دستت را ببندی، نهتنها خسیسی، بلکه روحات را فقیر کردهای! من نه میخواهم نیمدینار ضرر کنم، نه میپذیرم انسانی حقیر باشم.»