بعد از شهادت احمد کاظمی، او دیگر همان آدم سابق نشد. روایتی از غم خاموش یک فرمانده
بعد از شهادت احمد کاظمی، او دیگر همان آدم سابق نشد. روایتی از غم خاموش یک فرمانده
در تمام زندگیام، هیچگاه او را آنقدر غمگین ندیده بودم. بعد از شهادت احمد کاظمی، انگار یکشبه پیر شد؛ موهای سفیدش چند برابر شد و غمی سنگین روی چهرهاش نشست.
ماهها نمیخندید و حتی در مکالمات روزمره، سهواً هم لبخندی به لبش نمیآمد. گویی مدتها در میان ما نبود. تا آخرین روزهای زندگیاش، مدام با خودش فکر میکرد که اگر چه چیزهایی رعایت میشد، شاید این اتفاق نمیافتاد…
▪️ بعد از شهادت احمد کاظمی، عکسی را از آلبومش بیرون آورد و گفت:
«این عکس، خودِ جنگ است! به چهره آفتابسوختهاش نگاه کنید، به گونههای گودافتاده و خاکی که حتی روی مژهها و ابروهایش نشسته… این تصویر واقعی جنگ است.»
▪️ بعد از شهادتش، وقتی به دفترش در محل کار رفتیم تا وسایلش را جمع کنیم، دو عکس از دوران جنگ در اتاقش بود.
یکی عکس دستهجمعی فرماندهان بعد از عملیات فتحالمبین که کنار شهید حسن باقری نشسته بود، و دیگری همین عکس؛ عکسی که دقیقاً پشت میز کارش قرار داشت. همان عکسی که شهید رشید آن را «تصویر واقعی جنگ» میدانست.