آتشبس لبنان؛ نقطه گریز ناگزیر رژیم صهیونیستی - مهندسی ادراک به جای اعتراف به شکست میدانی
♦️آتشبس بهمثابه یک نقطهٔ اجبار؛ نه توافقی داوطلبانه و از سرِ اختیار
گذار از یک وضعیتِ درگیریِ فعال به سمتِ «آتشبس» – بهویژه در بسترِ منازعاتِ پیچیدهٔ خاورمیانه – همواره تابعی از موازنهٔ قدرتِ طرفین است. در موردِ جبههٔ لبنان، سیرِ تحولاتِ میدانی طیِ ماههایِ اخیر، نشانگرِ فرسایشی تدریجی اما پیوسته در توانِ عملیاتی و بهخصوص، در سرمایهٔ بازدارندگیِ رژیمِ صهیونیستی بود. این رژیم، در حالی که با چالشهایِ عملیاتیِ متعددی در جبهههایِ دیگر دستوپنجه نرم میکرد، با گستردگیِ ابتکاراتِ تاکتیکی و آتشِ وسیعِ حزبالله در شمال، با وضعیتی مواجه شد که هرگونه تشدیدِ تنش، هزینههایِ گزاف و غیرقابلِ تحملی را بر آن تحمیل میکرد.
اینکه «فشارِ ایران» – چه در سطحِ دیپلماتیک، چه در قالبِ حمایتهایِ لجستیکی و راهبردی از متحدانش – توانست مؤثر واقع شود، نه بهخاطرِ خودِ فشار، بلکه بهدلیلِ وجودِ یک «پشتوانهٔ میدانیِ قدرتمند و کارآمد» بود. حزبالله، با طرحریزیِ عملیاتیِ مبتکرانه و بهرهگیریِ مؤثر از ظرفیتهایِ نظامیِ خود، عملاً طرفِ مقابل را در برابرِ یک «معادلهٔ هزینه–فایده»یِ نامطلوب قرار داد. این معادله، در نهایت، منجر به این شد که ادامهٔ درگیری، بیش از هر دستاوردی، به «فرسایشِ توانِ بقا و بازدارندگی» رژیم بینجامد.
در چنین شرایطی، «آتشبس» نه گزینهای داوطلبانه، بلکه «نقطهٔ گریزِ ناگزیر» بود. پذیرشِ توقفِ درگیری، در واقع، اعترافی تلویحی به ناتوانی در مدیریتِ بحرانِ ایجادشده بود؛ ناتوانیای که ریشه در تغییرِ موازنهٔ قدرتِ واقعی در میدان داشت. این واقعیتی است که روایتهایِ رسمیِ سیاسی – چه در واشنگتن و چه در تلآویو – تلاش میکنند تا با بزک کردنِ «ابتکاراتِ دیپلماتیک» و «مدیریتِ هوشمندانهٔ بحران»، آن را پنهان سازند. اما «حقایقِ میدانی» – آنگونه که توسطِ تحلیلگرانِ مستقلِ نظامی و امنیتی رصد میشوند – چیزِ دیگری میگویند.
♦️۲. جنگ روایتها؛ تلاش ساختاری برای حذف بازیگر تعیینکننده از معادلهٔ قدرت
یکی از بارزترینِ مشخصههایِ رویکردِ راهبردیِ قدرتهایِ بزرگ در مدیریتِ منازعاتِ بینالمللی، بهکارگیریِ همزمانِ «قدرتِ سخت» و «قدرتِ نرم»، بهویژه در قالبِ «عملیاتِ روانی و شناختی» است. در موردِ آتشبسِ لبنان، شاهدِ اجرایِ یک سناریویِ دقیق و حسابشده در لایهٔ روایتسازی بودیم که اهدافِ مشخصی را دنبال میکرد:
📌 کماهمیت جلوه دادنِ نقشِ مقاومت: تلاش بر این بود که پیروزیِ میدانیِ حزبالله – که عاملِ اصلیِ تحمیلِ آتشبس بود – کوچک شمرده شود. این امر از طریقِ نادیده گرفتنِ جزئیاتِ عملیاتی، برجسته کردنِ جنبههایِ دیپلماتیک، و تمرکز بر نقشِ کشورهایی مانندِ آمریکا یا دولتِ لبنان صورت گرفت. هدف، زدودنِ این ایده بود که «مقاومت» یک بازیگرِ تعیینکننده در منطقه است.
📌 الصاقِ دستاورد به نامِ خود: طرفِ مقابل، تلاش کرد تا آتشبس را بهعنوانِ نتیجهٔ «تدبیرِ سیاسی»، «میانجیگریِ مؤثر» یا «اعمالِ فشارِ دیپلماتیک» معرفی کند. این رویکرد، که در ادبیاتِ علومِ سیاسی از آن با عنوانِ «مهندسیِ ادراک» یاد میشود، به دنبالِ ایجادِ این تصور است که قدرتِ اصلی، نه در میدان، بلکه در پشتِ میزِ مذاکره قرار دارد.
📌حذفِ معادلهٔ مقاومت: این روایتسازی، در وهلهٔ نخست، به دنبالِ حذفِ «معادلهٔ مقاومت» از محاسباتِ آینده است. اگر مقاومت بهعنوانِ یک عاملِ مؤثر و تعیینکننده پذیرفته شود، رژیمِ صهیونیستی در هرگونه تنشِ آتی، با چالشهایِ جدیتری مواجه خواهد شد. بنابراین، تلاش بر این است که مقاومت، بهعنوانِ عاملی «غیرِ مسئولانه»، «مخرب»، یا «خارج از چارچوبِ نظامِ بینالملل» معرفی شود تا بتوان نقشِ آن را در معادلاتِ منطقهای کمرنگ ساخت.
اینکه چرا دولتِ لبنان، پیش از این، قادر به برقراریِ آتشبسِ مشابه نبود، پاسخی جز «تغییرِ موازنهٔ قدرتِ واقعی» ندارد. وقتی یک طرفِ منازعه، در میدانِ عمل، توانِ تحمیلِ ارادهٔ خود را از دست میدهد، متقابلاً، توانِ نهادهایِ سیاسیِ طرفِ دیگر (مانندِ دولت) برایِ اعمالِ نفوذ و حلِ و فصلِ مسائل، بهطورِ محسوسی افزایش مییابد. این «افزایشِ توانِ ظاهری» دولت، در حقیقت، نتیجهٔ «کاهشِ توانِ واقعیِ» طرفِ مقابل است. این همان «بستهبندیِ سیاسی» است که برایِ پنهانسازیِ شکستِ راهبردی طراحی میشود و در آن، ماهیتِ واقعیِ تحولات، قربانیِ اهدافِ کوتاهمدتِ رسانهای و سیاسی میگردد.
ادامه دارد…