داستان سلمانی مهربان و امام رضا(ع)؛ پیرمردی که طلا نخواست، کفن خواست
داستان سلمانی مهربان و امام رضا(ع)؛ پیرمردی که طلا نخواست، کفن خواست
داستان امام رضا علیه السلام و سلمانی مهربان
روزی روزگاری، در دل یک سفر طولانی، امام رضا علیهالسلام از شهر نیشابور به سمت شهری به نام مرو حرکت میکردند. در بین راه، کاروان ایشان در کاروانسرایی برای استراحت ایستاد. آن زمان، مردم خیلی دلشان میخواست امام مهربان را از نزدیک ببینند، ولی سربازها اجازه نمیدادند کسی به امام نزدیک شود.
در همان نزدیکی، پیرمردی سادهدل و روستایی زندگی میکرد که سلمانی بود؛ یعنی کارش اصلاح ریش و موی مردم بود. این پیرمرد خیلی دلش میخواست امام رضا علیهالسلام را ببیند. با خودش گفت: «به بهانه اصلاح ریش، شاید بتوانم به امام نزدیک شوم!»
پس به سمت کاروان رفت و با ادب گفت: «میخواهم صورت شما را اصلاح کنم، آقا.» امام لبخند زدند و اجازه دادند. پیرمرد با دل پر از شوق، روبهروی امام نشست و کارش را شروع کرد. همینطور که ریش امام را مرتب میکرد، با صدای آرام گفت: «ای امام عزیز! من همیشه آرزو داشتم شما را ببینم… کاش این لحظه هیچوقت تمام نمیشد.»
در همین حین، فکری به ذهنش رسید: «کاش از امام اجرت بگیرم، پولی یا چیزی.» هنوز فکرش تمام نشده بود که امام لبخند زدند و فرمودند: «میخواهی اجرت بگیری؟ به این سنگ نگاه کن.» ناگهان همان سنگ تبدیل به طلای درخشان شد!
پیرمرد با تعجب گفت: «نه آقا جان، من این را نمیخواهم. من عمر زیادی ندارم… فقط یک خواهش دارم. پیراهنی به من بدهید که با آن نماز خواندهاید، تا کفن من باشد. میخواهم خدا به احترام شما بر من رحم کند.»
امام با مهربانی دستور دادند پیراهنشان را به پیرمرد بدهند. پیرمرد آن را با عشق برداشت و به طلا حتی نگاه هم نکرد. امام فرمودند: «طلای خودت را هم ببر، ما چیزی را که میدهیم، پس نمیگیریم.»
پیرمرد گفت: «ای آقای خوب، از مرگ میترسم. آیا ممکن است هنگام مرگ، شما کنارم باشید؟» امام رضا علیهالسلام با مهربانی قبول کردند.
سالها گذشت. تا اینکه روزی یاران امام دیدند سه بار فرمودند: «لبیک… لبیک… لبیک!» بعد از مدتی، امام به جمعشان برگشتند و فرمودند: «پیرمرد سلمانی به وعدهاش رسید، من کنارش بودم…»