یک داستان، یک تامل
19 دی 1404 توسط صفيه گرجي
یک داستان، یک تامل ▪️گویند مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کند… کفشهایش را گذاشت زیر سرش و خوابید. طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند. یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت آن جعبه… دیگریی گفت: نه اون مرد بیداره وقتی ما بریم… بیشتر »